تبلیغات
حجاب سنتر - اجازه به خانمتون نگاه کنم؟!
"حجاب برتر، به زنان ما عفت، به مردان ما غیرت و به جامعه ما عزت می بخشد "

 

سلام 

وقتی نگاهی به نظرات پستهای قبلم انداختم دیدم شما دوستای عزیزم دلتون میخواد یک سری داستان در باره موضوع حجاب قرار بدم منم اطاعت امر کردم و امیدوارم خوشتون بیاد.

اولین داستان رو که خیلی هم تاکید کرده بودین براتو میذارم :

اون روز اصلا حوصله نداشتم ازمحل کارم که داشتم برمیگشتم تا برم سوار مترو بشم یادم افتاد که باید به بازار هم سربزنم ببینم جنسی که دنبالش میگشتم رو آوردن یا نه ؟!

همینطور که داشتم به مغازه ها نگاه میکردم متوجه پچ پچ صاحبان حجره ها شدم که که هموشون یه چیزهایی رو زیر زیرکی داشتن به هم میگفتن و چشماشون بیرون رو نگاه میکرد.بی اختیار برگشتم به سمت عقب و دیدم یک زن و شوهر جوانی دارن در راسته بازار آروم آروم قدم میزنن و به اجناس مغازه ها نگاه میکنن.

زنه خیلی آرایش تندی داشت و از لحاظ لباس هم واقعا وضعیت نامناسبی داشت که شاید خیلی ها توی خونه هم اینطوری حاضر نباشن بگردن .بدتر از آرایش و لباس پوشیدن این خانم نگاههای فروشندگان و بقیه مردها بود که توی بازار از هرچیز دیگه ای آزار دهنده تر بود.اگر چه همیشه نیت اول آرایش کننده جلب توجه دیگرانه ولی وقتی میدیدم جوونهایی که احتمالا مجرد هم هستن چطوری باولع تمام به چنین فردی دارن نگاه میکنن و چه تصاویری رو در ذهنشون متصور میشن اذیت میشدم.

باخودم گفتم :به توچه مربوطه ؟کارخودت رو بکن و راه بیفت برو پی کارت بذار اینا هم الکی دلشونو خوش کنن.

اما وقتی به نگاه سراسرحسرت و توام با گناه جوونهایی که داخل مغازه ها بودن یا داشتن ازکنار این زن و شوهر رد میشدن چشم میدوختم به خودم میگفتم : این جوون چه گناهی کرده که مجرده ؟اگه وضع مالیش خوب بود که اینجا برای یه قرون دو زار که نمیومد صبح تا شب پشت دخل دیگران وقتش رو بگذرونه تا بیکار نباشه تازه اگرهم حقوق نسبتا مناسبی بگیره واقعا ازپس خرج و مخارج سرسام آور زندگی های امروزی برنمیتونه بیاد که حاضر بشه تن به ازدواج بده و مسوولیت یکی دیگه رو هم قبول کنه .

تب و تاب عجیبی داشتم و نمیتونستم با افکارم کنار بیام ازیه طرف دردسرهایی که پشت سرهر تذکرو دلسوزی ازاین جنس وجود داره رو جلوی چشمم رژه میبردم ازطرفی هم جای سوز ترکه های گناهی رو روی بدن جوونهای میدیدم که بخاطر بی قیدی و بی غیرتی یه عده آدم تازه به دوران رسیده قدکوتاه نقش میبست.

هرجور بود باخودم کنار اومدم و دلمو زدم به دریا و نزدیکشون شدم .بادست آروم زدم به کتف شوهر این خانم و آروم بهش گفتم : ببخشید آقا …

مرد آروم برگشت بهم نگاه کردم و وقتی چهره ام رو دید انگار متوجه شده باشه چی میخوام بگم سریع جواب داد: بفرمائید..فرمایشی بود؟

گفتم : خیر نمیخواستم مزاحمتون بشم راستش میخواستم ببینم اجازه میدید به خانمتون نگاه کنم و کمی ازش لذت ببرم؟!

مرده که گویا انتظار چنین حرفی رو نداشت توی یه چشم به هم زدن یقه منو گرفت و چسبوندم به دیوار باریک یکی از مغازه ها و گفت : توخیلی غلط کردی که بخوای به زن من نگاه کنی .مردتیکه مگه خودت خواهر ومادر نداری که به ناموس دیگران نگاه میکنی ؟بزنم با یه مشت اعلامیه ات کنم تا بفهمی …هی که خوردی مزه اش چیه ؟

انگار ماشه رگبار رو کشیده باشن یکسره داشت ازاین حرفا شلیک میکرد و بدتر ازهمه صورتش توصورتم بود وهراز چند گاهی آب دهنش توی اون عصبانیت توصورتم میپاشیدو منم که ازاین کار متنفر بودم کاری از دستم برنمیومد.

یخورده که ادامه داد بهش گفتم :آقای عزیز چرا حالا ناراحت میشی؟ من که چیزی بدی نگفتم!

خیرسرم خواستم آرومش کنم ولی انگار بدتر شد یارو تازه دور گرفت و گفت : حالا چیزبدی نگفتی ؟دیگه میخواستی چه غلطی بکنی ؟نه توروخدا بیا چند تاچیز دیگه هم بهم بگو.

ازاونور زنشم جیغ جیغ میکرد که اینا همشون همینطورین فقط بلدن یه من ریش بذارن -اینا آب گیرشون نمیاد وگرنه شناگرای ماهری هستن و…

من که آروم سینه دیوار چسبیده بودم دوباره گفتم : آقای عزیز والله ازاون موقع که شما و خانمتون پاتونو گذاشتین توبازار همه کاسب ها و مشتریها دارن بدون اجازه به خانم شما نگاه میکنن و ازایشون لذت میبرن من فقط خواستم اجازه بگیرم که حداقل عذاب وجدان نداشته باشم …

مرده اینو که شنید قرمز شدو داد زد: توخیلی …خوردی…همینطور که اینو میگفت سرشو برگردوند به طرف خانمش و یه نگاهی به سروضع اون انداخت و انگار که سست شده باشه دستاش شل شدو یقه منو ول کرد …

منم که دیدم الان وقتشه ادامه دادم : قصد مزاحمت نداشتم شرمنده ازخیرش گذشتم … و آروم کنار جمعیت رفتم .

مرد به باچشم به زنش اشاره کرد و اونها راهشونو به سمت خروجی بازار تغییر دادن اما زنه همچنان زیر لب غرغر میکرد.اونها میرفتن تا از بازار خارج بشن ولی چشمها همچنان دنبالشون بود.





طبقه بندی: داستان حجاب، 
برچسب ها: نگاه بازاری، نگاه به همسر دیگران، اجازه،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1391 | توسط : مبین | نظرات()